
پیمانه ی واژگون
..........................................................
خورشید امروز در دستان من طلوع می کند
دوباره زاده نخواهم شد هرگز ، مگر اينك
اكنون جايي ميان انگشت هايم صبح مي شود
من آسمان را به زمين آورده ام
تهي مي شود پيمانه ي واژگون...
در هيچ همه چيز است
حالا دعا كنيد راست نباشد
و گرنه چه بر سر خمره هاي سربسته مي آيد؟!
ترشي مي شود براي اهل قيامت!
...........................................................