
|
سكوت من به درازا كشيد
و كسي نمي دانست تا
به تو بگويد
كه فقط تو را
مي خواهم
و تو رفتي
و اين سكوت و
آن سايه ي سنگين...
و من چقدر با سايه
رقصيدم...
افتاده بر ديوار
و خرامان...
دست در زلف باد و
شانه به شانه با خورشيد...
زشت آمد انگار من شده بود
و زيبا رفت انگار كه تو
.............................................