
:::Salvatore Quasimodo:::

ناگاه غروب میرسد
هر انسان
تنها،
در قلب جهان می ایستد
با تيري رها شده از كمان خورشيد
و ناگاه غروب میرسد.
:::Leonard Cohen:::

به چنان وجدی عمیق دچار آمده ام
که دوستان مؤمنم بر این گماناند
روحی مقدس در من حلول کردهاست
اين ست حقيقت تنهايي؛
شقایق سرگشته را
که ریشه دستخوش ِتندباد ِویرانگر دارد
اينگونه با صخره جفتمیکند.
آه...دوست زندگی گنگ و خط خوردهام
قلب تو از آن من است
و
تنهاییات تو را به خانه ميآورد.
:(Wang Wei (699-761

::: چکامهای در شهر چنگ:::
باران صبحگاهی غبار را در ویچنگ فرونشانده؛
در حیاطخلوت مهمانسرا
درختان بید دوباره سبز شدهاست...
بیا تا جامی دیگر تهی کنیم
در مغرب گذرگاه یانگ
هیچیک از یاران قدیمی به انتظار نخواهند بود.
گریه کن آزادی
گریهکن آزادی
به آوازی آرام
گریهکن آزادی
و سپس خشنود باش.
گریهکن آزادی
به نابترین روشنایی نگاه کن
گریه کن آزادی
با نگاهی دیگر.
گریه کن آزادی
با اراده ای آرام
گریه کن آزادی
و خاموش باش.
گریه کن آزادی
تا قلبت لبریز درد شود
گریه کن آزادی
و بیدار باش.
گریهکن آزادی
به آوازی آرام
گریهکن آزادی
و سپس خشنود باش.
David Keig