
|
ما دسته جمعي مرديم
در گوري به وسعت تاريخ
و هركس آنچه از ما گفت
خود را گفته بود.
...........................................
به خالي آسمان فحش ميدادم
وقتي زمين زير پايم بود
و قدم از قدم بر نميداشت، پاهايم
گاوي بر كولم سوار
پاشنه بر خاك ميساييدم و
مدام فرو مي رفتم.
...............................................
مرا در خودم تبعيد كردهاند،
آنقدر دور...
كه نه صداي من به كسي ميرسد
و نه صداي كسي به من
.....................................................
وقتي مرگ يكباره از آسمان، ميبارد
مانند تگرگ
گناه از آسمان نيست
تقصير از بي سر پناهي توست
و خوابهاي به اسارت رفته،
در قفسهاي آويخته از سقفهايي بلند
كه پندارشان
تنها خفاشها را واژگون ميديد
وقتي
لاشخورها به كمين بودند.
....................................................
از پهلوي چپ من
متولد شد يك گاو
كه زمين بر روي
شاخ هايش مي گشت
و گاو شد صاحب
من را
كلمه را
و كتاب را
و كتاب بود كه مي گفت
همانا من از دماغ آن گاو
بيرون جسته ام
در قرني ماضي تر از بعيد
.............................................
از هيچ كه بگذريم...
همه چيز با يك امكان شكل ميگيرد
مشتمان گشوده و
پوچ در دست
خالي مي بازيم
اين ولنگاره در
چار طاقش باز
از هر طرف كه آمده باشي،
باز، بيروني!
....................................................
نه كسي آمد كه تو باشد
نه كسي رفت كه جز تو باشد
هر كسي تا ايستاد در من...
تو بود
و در من هميشه يك مرگ
حاضر بود
كه به نام من ميمرد به نام تو زنده ميشد
و به نام تو ميمرد و به نام من زنده ميشد
من
غياب تو هستم
اين جا
كه هيچ چيز
جز تو
نيست.
................................................
سكوت من به درازا كشيد
و كسي نمي دانست تا
به تو بگويد
كه فقط تو را
مي خواهم
و تو رفتي
و اين سكوت و
آن سايه ي سنگين...
و من چقدر با سايه
رقصيدم...
افتاده بر ديوار
و خرامان...
دست در زلف باد و
شانه به شانه با خورشيد...
زشت آمد انگار من شده بود
و زيبا رفت انگار كه تو
.............................................
هیچ نفسی را
ندیدهام که جز
در تهی
با دم دیگری...
دمساز باشد
ما اشتراكمان...
در مرگ بود
كه تا بيخواب ميشديم
اغفالمان ميكرد و
از سايه بيراه
پايمان به چارگوشهي گور ميگرفت و
مسافت باقي...
كفارهي يك اشتباه بود
و زندگي
اشتراكمان نبود!
......................................................
یک نفر بايد
خواب میديد
و خبری میآورد از من
تا به ديگران میفهماند
كه من آنجا
در خوابم.
.....................................................
در قعر افق افتادهاست
مغرب آتون...
در برج حمل ستارهی زحل فرود نمیآيد
قرين به سكوت است واژههاي وبال هر ميزان
شهر بار نفس را نمیكشد...
قرار نيست كسي چيزي بگويد
تمام يونجههاي اينجا را از بهشت آوردهاند!
..............................................................................................
از مجموعهي بنبست مادموازل سرخاب
من را به تو راه نمیدادند و من
مدام سراغ لبانت را میگرفتم
از تنگناي بازوان تا ستبر آغوشت...
هيچ ديواري نبود
كه به آن تكيه نداده و
به دور از گزمهی لبانت به زير آواز نزده باشم
اين آدمها اگر با پاهايشان راه نمیروند
و پاها فقط ابزاري براي لغزيدناند...
شايد با دستهايشان به خواب میروند
كه سر از داستان من و تو درمیآورند
درست همانجا كه من
از كنارههاي گردنت آويختهام
و در نگاه نگرانت تاب میخورم...
- بايد جاي آن رژلبها را پاك میكردی!
رسوایی بهبارمیآورد
مخصوصاً حالا كه من و تو در اين داستان تنها...
نه تنها نيستيم!
اين همه دست در كار است كه من از عاقبت داستان چشمپوشي كنم...
حالا گيرم رمقي به آسمان نماند
هميشه تني هست كه عريانيش چشمها را كور كند...
و خورشيد را سياه!
اما پاييز كه شود در همين فصل برگريزان
همه در آينه میپيچند و
میخواهند نه سردشان بشود
نه برگي از شانههايشان به هوا پرواز كند.
...............................................................
/ ها ،
هو
/ ها ،
دو
/ ها ،
سه
/هابر ، هاهو، برها
/ نه اين جا ، جاي ماندن است
/ نه جاي ديگري هست كه جاي ماندن باشد
/ ميسوزند
/ از آسمان جلز و ولز
/ به پائين ميافتند
/ هورقليا، كفاش به زمين رسيده است!
/ نترسيد ! كسي طوري نميشود
/ يعني طوري نمانده است كه ديگر كسي آن طوري شود
/ پايِ بسته فقط به درد قطع كردن ميخورد
/ سري كه درد ميكند فقط درمانش ديوار است
/ نفس آنقدر كم است كه به اقتضاي جنون كشيده ميشود و گرنه خودش خوب ميداند كه طاعون، وبالِ وبا نميشود
/ سياهياش به صبح ميزند اما شبش را نمي برد فقط خط ميزند
/ تمام خطوطِ خطِ ناخط را
/ دختري كه پايش ميان كوچه جا مانده ، شما باور كنيد اگر نه لي لي نميكرد بزرگ ميشد و صدايش بيپايش كوتاه ميماند از سايهاش!
/ زمين آنقدر سر ميخورد كه شما ، نه ، من، نه، هيچ گردي را نميشناسد ، مدار يعني بگرد ... بي آنكه بداني گردش حكميست مدور !
/ ديدم كه هوروس در خاك مانده است و گرنه از ابتدا قرار بود باران ببارد اما آخرش آتش ملزم شد،
باريد ...
سه شبانه روز!
سه شبانه روز بر من ميباريد ، تگرگ ميشد و بر آسمان فرا ميباريد و آسمان يخ مي بست !
/ من هنوز از قطب نزاده ام اما طالعم ميگويد گرمايم بوران ميكند
/ شما هرجا خاكم كنيد من دوباره گِلش مي كنم
/ بستگي دارد ...
/ آدميزاد هميشه بستگي دارد
/ به صبح كه ميانجامد ،
/ يعني هنوز زنده است !
/ تقديرش كف كرده است بر لب دريا شناور ميشود !
/ گفتم ميگفتم
/ گفتن يعني هنوز ميشود گفت
/ بي آنكه به خاك بياويزم كمي حضورم درد ميكند اما به جايش تمام باورم بي رنگ است!
/ خودم اين راه را آمده ام
/ شما نياورده ايدم ...
/ من راست نميگويم
/ شما مي آوريدم
/ من ميبرمتان
/ و بعد همه درآمد و شد
/ ميآوريم
/ ميبريم ...
/ اگر خودش بالاي آسمان زانو زده
/ من كه پايم قطع شده
/ روي زمين لي لي ميكنم !
/ من هم مي توانم بزرگ نشوم
/ يا هرگز بزرگتر نشوم
/ تا همه چيز را همانقدر كه هست ببينم
/ اين حالت گذراست مثل سرم كه شكسته ، اما تمام مسير قرمز ، سياه ... ميگريست،
خودش بر خودش سنگين بود،
اما وقتي سرجايش هست كسي چه مي داند
حتماً بايد باشد ، درد هم كه ميكند ...
/ كسي چه مي داند شايد بايد بكند!
/ هميشه كند مي رود
/ وقتي تند مي رود حتما رگبار مي زند
/ گفته بودم دوستت دارم اگر شنيده بودي هنوز در متن بودم
/ متنم كه پاره مي شود ، تو دوباره خودت آغازش مي كني
/ تمام دروغ زبان را بلعيده ام ...
كش مي آيم ، كش مي دهم و
بعد پاره پاره مي شوم ...
/ من را تا تمام نكني كجا مي خواهي خودت را آغاز كني ؟!
.........................................
از مجموعه ی بنبست مادموازل سرخاب
اين تنها نقطهي اشتراكمان بود
ما هر دو فقط به يك چيز فكر ميكرديم؛
تو به من
و من به خودم!
.........................................................
طعم گس سيگار
......................................................
آخرین ترن
............................................
سایه بودیم
که برای افتادن خود دیوار را افراشتیم
اگرنه آخرین ترن تا پیچ بعدی هم عاقبت ما را یدک نمیکشد
ما هر دو بر روی زمین متولد شدهایم
و هرگز تنمان از ارادهی خویش قصور نمیکند
و حالا امروز با این همه فاصله...
تو بیشتر از همیشه به من تعلق داری.
............................................
پاندورا
....................................................
دروغ نيست
حقيقت دارد
من در آن جعبه را گشودم و
تو
بيرون آمدي!
......................................................
بن بست
....................................................
تقدير نيست
اين بازي من است
تو را در ميان انگشت هايم خواب مي كند
بيدار كه شوي
در چهارسوي شانه هايم به بن بست مي رسي.
........................................................
قيامت عريان
............................................................
سكوتم را خواب گرفته است و
كسي نيست كه بتكاندش
تا چشم هايم را باز مي كنم با خود غريبه ام
اوهوي غريبه...
چشمانت را ببند!
از با و سين...
تا سين
شما تفاوت كدام فاصله را مي پردازيد ؟
كه زير پاي من
اين سنگ هاي سبز مي سوزد
قافش كه بسوزد ديگر قيامتش كه عريان است
لخت مي دود ميان زمين و هوا...
................................................................
پیمانه ی واژگون
..........................................................
خورشید امروز در دستان من طلوع می کند
دوباره زاده نخواهم شد هرگز ، مگر اينك
اكنون جايي ميان انگشت هايم صبح مي شود
من آسمان را به زمين آورده ام
تهي مي شود پيمانه ي واژگون...
در هيچ همه چيز است
حالا دعا كنيد راست نباشد
و گرنه چه بر سر خمره هاي سربسته مي آيد؟!
ترشي مي شود براي اهل قيامت!
...........................................................
تکرار ِکور
...................................................................
تا تجربهی کورکورانهی یک موش کور را ...
تکرار میکنم
مدام در نگاه تو نقب میزنم،
تل ّخاکی که بر سرم هوار میشود،
تا ریههایم از تو مسدود شود!
....................................................................
مرگ
...............................................................
دستهایم به سمت مرگ میرفت
ناگهان بوسهی تو رسید
انگشت به انگشت
من با زبان تو اشاره میشوم!
...............................................................